الغزالي
7
كيمياى سعادت ( فارسى )
و فرهخته [ 1 ] بود ، و سگ گاه بود كه آموخته بود و گاه بود كه بر طبع خويش باشد ، و تا اين آموخته نبود و آن فرهخته نبود ، سوار را اميد آن نباشد كه صيد به دست آورد بل بيم آن بود كه خود هلاك شود ، كه سگ اندر وى افتد ، يا اسب وى را بر زمين زند . و معنى عدل آن باشد كه اين هر دو اندر طاعت عقل و دين دارد : گاه شهوت را بر خشم مسلّط كند تا سركشى وى بشكند ، و گاه خشم را بر شهوت مسلّط كند تا شره وى بشكند . چون اين هر چهار بدين صفت بود ، اين نيكوخويى مطلق بود . و اگر از اين بعضى نيكو باشد ، اين نيكوخويى مطلق نبود ، همچنانكه كسى را دهان نيكو بود و چشم زشت ، يا چشم نيكو بود و بينى زشت ، كه اين نيكورويى مطلق نبود . و بدان كه اين هر يكى چون زشت شود ، از وى خلقهاى زشت و كارهاى زشت تولّد كند . و زشتى هر يكى از دو وجه بود : يكى از افزونى خيزد كه از حد بشده باشد ، و يكى از كمى كه ناقص بود . و قوّت علم ، چون از حد بشود و اندر كارهاى بد به كار دارند ، از وى گربزى [ 2 ] و بسيار دانى خيزد ، و چون ناقص بود از وى ابلهى و حماقت خيزد ، و چون معتدل باشد از وى تدبير نيكو و راى درست و انديشهء صواب و فراست راست خيزد . و قوّت خشم چون از حد بشود آن را تهوّر گويند ، و چون ناقص بود آن را بددلى [ 3 ] گويند و بىحمتى ، و چون معتدل باشد - نه بيش و نه كم - آن را شجاعت گويند . و از شجاعت كرم و بزرگ همتى و دليرى و حلم و بردبارى و آهستگى و فرو خوردن خشم و امثال اين اخلاق خيزد . و از تهور لاف و عجب و كبر و گندآورى [ 4 ] و بارنامه كردن [ 5 ] ، و اندر كارهاى با خطر خويشتن اندر افكندن و امثال اين خيزد . و چون ناقص باشد [ 6 ] از وى خوار خويشتنى [ 7 ] و
--> [ 1 ] فرهخته ، دستآموز ، تربيت شده . [ 2 ] گربزى ، حيلهگرى ، مكّارى . [ 3 ] بددلى ، ترس . [ 4 ] گند آورى ، دليرى ، جسارت . [ 5 ] بارنامه كردن ، نازش ، فخر فروختن . [ 6 ] و چون قوّت خشم ناقص باشد . [ 7 ] خوار خويشتنى ( مقابل « بزرگ خويشتنى » ) ، خود كوچك بينى .